خداوندا
مرا واسطه ی عشق خود میان آدمیان کن تا آنجا که نفرت است عشق را ارزانی کنم آنجا که تقصیر و گناه است، ببخشایم آنجا که تفرقه و جدایی است، پیوند بزنم آنجا که خطاست، راستی را هدیه کنم. آنجا که شک است، ایمان بدهم. آنجا که نومید است، امید شوم. آنجا که ظلمت است، چراغی برافروزم. آنجا که غم است، شادی به پا کنم.
خداوندا
باشد که بیشتر تسلی دهم تا تسلی یابم در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن زیرا با فراموشی خویشتن است که خویشتن را می یابم با بخشیدن است که بخشوده می شوم و با مردن است که زنده می شوم
خدایا...
می ترسم از اینکه به گناه کاری که نفسم آنرا صحیح می خواند و دلم از آن می ترسد و عقلم به آن شک دارد، در آتش بی مهری ات بسوزم.
خـــــــــدایا
قبح گناه را در نگاهم مریز! و مرا گرفتار توجیه وتلبیس شیطان مساز آن چنان که وجدانم مُعطّل بماند و حقیقت از من رو بگرداند.
خدایا...
می دانم تمام لحظه هایم با توست. می دانم تنها تویی که مرا فراموش نمی کنی. می دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز می گویی برگرد. می دانم؛ همه ی اینها را می دانم، ولی نمی دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سویی می کشد و عقلم حرفی دیگر می زند و دلم در این میانه مانده.
خدایا تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهی که بهترین است.
خدایا...
می دانم تو همیشه با منی، ولی تنهایم مگذار؛ یا شاید بهتر باشد بگویم: نگذار تنهایت بگذارم. خداوندا...
من از تنهایی و برگ ریزان پاییز،من از سردی سرمای زمستان، من از دنیای بی تو می ترسم.
خداوندا...
من از دوستان بی مقدار، من از همرهان بی احساس، من از نارفیقی های این دنیا می ترسم.
خداوندا...
من از احساس بیهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن، من از ماندن چون مرداب می ترسم.
خداوندا...
من از ماندن می ترسم
خداوندا...
من از رفتن می ترسم
خداوندا...
من از خود نیز می ترسم
خداوندا...
پناهم ده
خداوندا !
مگر نه اینکه من نیز چون تو تنهایم پس مرا دریاب و به سوی خویش بازگردان، دستان مهربانت را بگشا که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم.
پروردگارا...
کمکم کن، کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم را روبه حقیقت بگشایم.
خدایا...
به دل های پروانه وَش شمعی شایسته عنایت کن که در پای هر کرم شب تابی فرو نیایند و پیش هر چشم کور سویی جان نسپارند.
خدایا...
آن چنان غریق دریای غربتم مکن که به سمت هر خاشاکی دست نیاز دراز کنم. پناه بر تو.
خدایا...
در این هرزه بازار نگاه ها و قلب ها، دلم را از آن خودت و چشمم را نگران خودت کن!
خدایا...
دستم تهی و آلوده به معصیت است، اما دلم سرشار از عشق و محبت است. به دستم نگاه نکن. به دلم هم نگاه نکن. به دست خودت و دل خودت نگاه کن. من کان محاسنه مساوی فکیف مساویه مساوی؟!
خدایا
هر لحظه نیازمند هدایت توام. به خصوص در این وا نفسای آخر الزمان که باطل هر آن به لباس حق در می آید و بر حق دم به دم گمان باطل می رود پس هدایت مستمر و متصلت را از من دریغ نکن!
خدایا...
امان از دست های پنهان شیطان! روح و جانم را از سلطه ی پنهان شیطان برهان
خدایا...
امان از شعارهای رنگین و دثارهای زهرآگین! امان از ظاهر های فریبنده و باطن های ننگین! فغان از چهره های مقدس و درونهای ملوث! فریاد از سخنان شیرین و مقاصد شوم! تنها تویی که پنهان ترین زوایای وجود آدمیان را می فهمی، پس هدایتم کن!
خدایا...
یاری ام کن که مرغ خسته ی دلم را که دیری است دراین قفس زندانی است، در آسمان آبی عشق تو پرواز دهم.
خدایا...
پروردگارا...
یاری ام کن که شوق پرواز را همیشه درخود زنده نگهدارم .
خدایا...
تو خود می دانی که بدترین درد برای یک انسان دورماندن از حقیقت خویشتن و رهاشدن درگرداب فراموشی و سردرگمی است.
پس تو ای کردگار بی همتا مرا یاری کن که به حقیقت انسان بودن پی ببرم تا بتوانم روز به روز به تو که سرچشمه تمام حقیقت ها هستی نزدیک و نزدیکتر شوم.
خدایا...
همیشه گفته ام که تو را دوست دارم...
حالا هم باتمام وجود فریاد می زنم:
خدایـــــــــــا........
دوستت دارم.....
خدایا، شرمنده ام از زیادی گناهانی که انجام داده ام، شرمنده ام. از قدر نشناسی خودم، از این که هر روز باعث ناراحتی تو می شوم شرمسارم.
خدایا
چه بگویم از کدامین گناهم نزد تو طلب عفو کنم.
خدایا
به کدامین گناه اشک شرم از دیده جاری سازم. هر وقت که خواستم زبان به حمد و ثنایت بگشایم اشک در دیدگانم جمع شد و بغض شرم و پشیمانی ازگناهان دیگر مجال سخن گفتنم نداد.
خدایا
مرا ازاین منجلابی که درآن گرفتار شده ام نجاتم ده.
به این پرنده ی اسیر پر و بالی ده تا خودش را ازاین قفس رهایی بخشد و طعم آزادی و رهایی را تجربه کند.
خدایا
مرا فرصتی ده تا پاک بودن را تجربه کنم و بتوانم حتی برای یک لحظه آنچه باشم که تو می خواهی
خدایا
چگونه می توانم روی به سوی تو بیاورم و زبان به حمد و ثنایت بگشایم درحالی که خود از کرده ی خویش آگاهم. چگونه می توانم دوستدار تو باشم در حالی که بر عهد و پیمانی که با تو بسته ام وفادار نبوده ام. چگونه می توانم طلب عفو و بخشش کنم درحالی هنوز شعله های عصیان در درونم فروزان است.
بار الها
چگونه می توانم روی به توبه آورم درحالی که اسیر هواهای نفسانی خویشم.
بار الها
تو از علاقه ی من نسبت به خودت آگاهی و می دانی که چقدر مشتاق رسیدن توام ولی هر وقت که تصمیم گرفتم که به سوی تو بیایم گناه به سراغم آمد و مرا از تو دور ساخت.
همیشه آرزویم این بوده است که حتی برای یک روز که شده آنچه باشم که تو می خواهی و آنچه کنم که تو می پسندی ولی افسوس این نفس سرکش تا کنون مجال برآورده شدن این آرزو را به من نداده است.
بار الها
می ترسم، از خویش و از این سرنوشتی که در انتظار من است. می ترسم از این بیابان و شوره زاری که در پیش روی من است.
پس ای پروردگار بی همتا به لطف و کرم خویش مرا از مرداب رهایی ده و توانی ده خویشتن را از هرچه بدی است پاک کنم.
به امید و رحمتت ای مهربانترین مهربانان



